كه وتا پاكوفسكا
Kveta pocivska

كه وتا پاكوفسكا در سال 1928 در پراگ ، در كشور چك اسلواكي متولد شد . وي از مدرسه هنرهاي كاربردي فارغ التحصيل شد . او در آنجا زير نظر پروفسور اميل فيلا تحصيل كرد . كارهاي خلاقانه او در رشته هاي نقاشي ، گرافيك ، هنرهاي كاربردي و تصوير سازي كتاب است . او بيش از 50 كتاب براي كودكان تصوير سازي كرده و 38 نمايشگاه انفرادي برگزار كرده است .
كه وتاپاكوفسكا را ساحره هنر مدرن ناميده اند . انگيزه اساسي كار پاكوفسكا در تلاش وي براي كشف ارتباط بصري جديد ، بر اساس تجربه هنري و درك كامل امكانات بياني رنگ ، كاغذ و فلز نهفته است . او هر كتاب جديد را همچون يك فضاي معماري مي بيند كه مي تواند در آن آزادانه به حركت بپردازد . در كتاب هاي مفهومي خود از اوايل دهه شصت از امكان جدا سازي ايده از شيء بهره گرفت . « فضاي بسته » و « فضاي خالي » نشانگر حيطه هاي ادراكي هستند كه نمي توان به آنها واد شد . آنها امكان پيوند دادن مفهوم ارائه شده در هر تصوير نا مشخص را با برداشت تجربه ناظر فراهم مي كنند .
هر فن ( تكنيك ) گرافيكي جديدي كه وي كشف مي كند ، تجارب خلاق او را بر مي انگيزد . او تركيبات انتزاعي ( آبستره ) رنگ را با دست نوشته هاي قديمي پيوند مي دهد و در كولاژ ها از نت هاي موسيقي و چاپ هاي قديمي استفاده مي كند كه تجربه زيبا شناختي حس گرافيكي معاصر و گذشته را در پيام هاي بصري با سطح گسترده تر در هم ادغام مي كند .
![]()

نوشته شده توسط زهره در شنبه پانزدهم تیر 1387 ساعت 11:21 موضوع | لینک ثابت
سلام .
![]()
من برگشتم . من پس از رفتن ها رفتن ها با چه شور و چه نشاط آمده ام .
من اگر سوي شما آمده ام دست من خالي نيست كاروانهاي محبت با خويش ارمغان آوردم .
باز كنيد پنجره را
شما اگر باز كنيد اين پنجره را من نشان خواهم داد
دشت سرسبزي روياها را و .....
خيلي چيزهاي ديگه .
يه عالمه حرف و فكر جديد دارم . اميدوارم تنهام نزارين .
و برام دعا كنيد . ![]()
نوشته شده توسط زهره در شنبه هشتم تیر 1387 ساعت 11:31 موضوع | لینک ثابت
لَبَّيْكَ ، اَللّهُمَّ لَبَّيْكَ
پذيرايم ، خداوندا ! دعوتت را پذيرايم
لَبَّيْكَ ،لا شَرِيكَ لَكَ ، لَبَّيْكَ
دعوتت را پذيرا هستم ، بر اين باورم كه شريكي
برايت نيست ، تو را اجابت مي كنم
اِنَّ الْحَمدَ وَ النِّعْمَه لَكَ وَ الْمُلْكَ
همانا سپاس و نعمت و تمام هستي از آن تو است
لا شَرِيكَ لَكَ ، لَبَّيْكَ
براي تو همتايي نيست ، گوش به فرمان تو هستم

مي روم سفر
با دلي سياه
مقصدم كجاست ؟
مسجدي زنور
خانه خدا !
در مدينه ام
گنبدي قشنگ
سبز و با شكوه
در كنار آن ، يك كم آن طرف
چار سنگ سفت !
يك بقيع خشك !
سرد و قهوه اي !
حج اصغرم در مدينه است !
هفت دل طواف
باب جبرئيل ، ماذن بلال ، منبر نبي . . .
نيت از كجاست ؟
خانه علي (ع)
هفت هروله ياد فاطمه
مروه مسجد است ، مسجد النبي
با صفا بقيع ست ، چون صفا بقيع
زمزم بقيع
توي چشم ها است
چشمه هاي اشك
آبشان شفاست !

اين جا بهشت است
و بوي خاك و گندم
و كبوتر مي آيد
و من خاندان خدا را
مي بينم
چشم ها بر ضريح اشك
آويخته اند
و سينه ي شميم دوست را
به دام مي اندازد
و نگاه ، خاك مظلوميت را
مي كاود و به سنگ ها خيره مي ماند
در آن سو ، گنبد سبز
در اشكم تكرار مي شود
پيشاني ام را با غبار راه دوست
تطهير مي كنم
و اينجا بهشت است
بوي خاك و گندم و كبوتر مي آيد
سلام را با نفسم روانه كرده ام
و عشق بر نگاهم سواره مي رود
و من گريبان ناله را چاك مي كنم
من تشنه ي اشكم
بغضم را فرياد مي زنم
و دست هاي دلتنگي به ادب بر دل سجده كرده اند
باز مي گردم و انديشه ام
در سماعي جانانه
بر گرد بقيع چرخ مي زند

يا رب مرا به سلسله انبيا ببخش بر شاه اوليا علي مرتضي ببخش
يا رب گناه من بود از كوه ها فزون جرم مرا به فاطمه ، خيرالنسا ببخش
هر كار كرده ام ، همه بد بوده و غلط يا رب مرا تو بر حسن مجتبي ببخش
يا رب اگر كه جود و سخائي نكرده ام مارا تو بر سخاوت اهل سخا ببخ
يا رب مرا به رحمتبي منتها ببخش يعني به ساحت حرم كبريا ببخش

نوشته شده توسط زهره در پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387 ساعت 12:11 موضوع | لینک ثابت

نامت چه بود ؟
- آدم
فرزند ؟
- من را نه مادري نه پدر ، بنويس اول يتيم عالم خلقت
محل تولد ؟
- بهشت پاك
اينك محل سكونت ؟
- زمين خاك
آن چيست بر گرده نهادي ؟
- امانت است
قدت ؟
- روزي چنان بلند كه همسايه خدا ، اينك به قدر سايه بختم به روي خاك
اعضاي خانواده ؟
- حواي خوب و پاك ، قابيل خشمناك ، هابيل زير خاك
روز تولدت ؟
- در روز جمعه اي ، به گمانم كه روز عشق
رنگت ؟
- اينك فقط سياه ، ز شرم چنان گناه
چشمت ؟
- رنگي به رنگ بارش باران ، كه ببارد ز آسمان
وزنت ؟
- نه آن چنان سبك كه پرم در هواي دوست ، نه آنچنان وزين كه نشينم بر اين زمين
جنست ؟
- نيمي مرا ز خاك ، نيم دگر خدا
شغلت ؟
- در كار كشت اميدم ، به روي خاك
شاكي تو ؟
- خدا
نام وكيل ؟
- آن هم فقط خدا
جرمت ؟
- يك سيب از درخت وسوسه
تنها همين ؟
- همين !!!
حكمت ؟
- تبعيد در زمين
همدست در گناه ؟
- حواي آشنا
ترسيده اي ؟
- كمي
ز چه ؟
- كه شوم من اسير خاك
آيا كسي به ملاقاتت آمده است ؟
- بلي
كه ؟
- گاهي فقط خدا
داري گلايه اي ؟
- ديگر گلايه نه ، ولي . . .
ولي كه چه ؟
- حكمي چنين ، آن هم به يك گناه !!؟
دلتنگ گشته اي ؟
- زياد
براي كه ؟
- تنها فقط خدا
آورده اي سند ؟
- بلي
چه ؟
- دو قطره اشك
داري تو ضامني ؟
- بلي
چه كس ؟
- تنها كسم خدا
در آخرين دفاع ؟
مي خوانمش ، چنان كه اجابت كند دعا
نوشته شده توسط زهره در دوشنبه نوزدهم فروردین 1387 ساعت 13:39 موضوع | لینک ثابت

سلام . سال نو مبارک امیدوارم که امسال برای همه سال خوب و خوشی باشه و
همه به آرزوهای قشنگشون برسن .
راستی امروز تولد نارنجی من هست . ![]()
نارنجی پارسال با کمک دوست جونم مثل امروز به دنیا اومد و حالا اون یک ساله شد .
امیدوارم با کمک شما بتونه باز هم به زندگیش ادامه بده .
من و نارنجی خوشحال می شیم که به جشن کوچولوی ما بیان .![]()

نوشته شده توسط زهره در دوشنبه پنجم فروردین 1387 ساعت 8:30 موضوع | لینک ثابت
تست روانشناسي
لطفا صادقانه پاسخ دهيد .![]()

شما به طرف خانه كسي كه دوستش داريد مي رويد . دوراه براي رسيدن به آنجا وجود دارد :
يكي كوتاه و مستقيم است كه شما را سريع به مقصد ميرساند ولي خيلي ساده و خسته كننده است اما راه دوم به طور قابل ملاحظه اي طولاني تر است ولي پر از مناظر زيبا و جالب . حال شما كدام راه را براي رسيدن به خانه محبوبتان انتخاب مي كنيد ؟
راه كوتاه يا بلند ؟
در راه دو بوته گل رز مي بينيد . يكي پر از رزهاي قرمز و ديگري پر از رزهاي سفيد . شما تصميم مي گيريد كه 20 شاخه از رزها را براي او بچينيد .
چند شاخه را سفيد و چند تا را قرمز انتخاب مي كنيد ؟
( شما مي توانيد يا همه را يك رنگ يا تركيب دو رنگ انتخاب كنيد .)
بالاخره شما به خانه او مي رسيد . يكي از افراد خانواده در را بر روي شما باز مي كند . شما مي توانيد از آنها بخواهيد كه دوست شما را صدا بزنند يا اينكه خودتان او را خبر كنيد .
حال چه كار مي كنيد ؟
شما وارد منزل شده به اطاق او مي رويد ولي كسي آن جا نيست . پس تصميم مي گيريد كه رز ها را همان جا بگذاريد .
ترجيح مي دهيد آنها را لب پنجره بگذاريد يا روي تخت ؟
شب مي شود ،
شما و او هر كدام در اطاق هاي جداگانه اي مي خوابيد ، صبح زماني كه بيدار شديد به اطاق او مي رويد ،
به نظر شما وقتي كه به آنجا مي رويد او خواب است يا بيدار ؟
وقت برگشتن به خانه است
آيا راه كوتاه و ساده را انتخاب مي كنيد ؟
يا ترجيح مي دهيد از راه طولاني و جالب تر برويد ؟
برای مشاهده جوابها بر روی ادامه مطلب کلیک کنید... ![]()
![]()
نوشته شده توسط زهره در جمعه بیست و چهارم اسفند 1386 ساعت 12:21 موضوع | لینک ثابت
سلام نارنجی من . دلم برات خیلی تنگ شده بود . خیلی وقت می شه که رفتم و نتونستم بیام و بهت سر بزنم . نه به تو و نه به تمام کسایی که گاهی از این جا عبور می کنن و دستی برامون تکون می دن .
باور کن من بی معرفت نیستم اما چه کنم که خودمم توی یه شهر غریب باید زندگی کنم . اما نگران نباش من برمی گردم . طولی نمی کشه که دوباره می ام و ساعت ها می تونیم با هم باشیم .
گاهی فکر می کنم آیا وقتی هم که نیستم دوستان گذشته که از این جا عبور می کنن باز هم به یاد دیروزها دستی برایم تکان خواهند داد ؟؟![]()
آیا اصلا در نبودم به نارنجی سر خواهند زد ؟؟![]()
![]()
یا نارنجی من را که با آمدنش زندگیم را تغییر داد به دست فراموشی سپرده اند ؟!! ![]()
![]()
![]()
نوشته شده توسط زهره در شنبه نوزدهم آبان 1386 ساعت 12:32 موضوع | لینک ثابت
گل آفتابگردان رو به نور مي چرخد و آدمي رو به خدا . ما همه آفتابگردانيم .
اگر آفتابگردان به خاك خيره شود و به تيرگي ، ديگر آفتابگردان نيست .
آفتابگردان كاشف معدن صبح است و با سياهي نسبت ندارد . اين ها را گل آفتابگردان به
من گفت و من تماشايش مي كردم كه خورشيد كوچكي بود در زمين و هر گلبرگش
شعله اي بود و دايره اي داغ در دلش مي سوخت .
آفتابگردان به من گفت : « وقتي دهقان بذر آفتابگردان را مي كارد ، مطمئن است كه او
خورشيد را پيدا خواهد كرد . آفتابگردان هيچ وقت چيزي را با خورشيد اشتباه
نمي گيرد ؛ اما انسان همه چيز را با خدا اشتباه مي گيرد .
آفتابگردان راهش را بلد است و كارش را مي داند . او جز دوست داشتن آفتاب و فهميدن
خورشيد كاري ندارد. او همه زندگي اش را وقف نور مي كند ، در نور به دنيا
مي آيد و در نورمي ميرد . نور مي خورد و نور مي زايد .
دلخوشي آفتابگردان تنها آفتاب است . آفتابگردان با آفتاب آميخته است و انسان با خدا
. بدون آفتاب ، آفتابگردان مي ميرد ؛ بدون خدا ، انسان . »
آفتابگردان گفت : « روزي كه آفتابگردان به آفتاب بپيوندد ، ديگر آفتابگرداني نخواهد
ماند و روزي كه تو به خدا برسي ، ديگر « تويي » نمي ماند . و گفت من فاصله هايم
را با نور پر مي كنم ، تو فاصله ها را چگونه پر مي كني ؟ »
آفتابگردان اين را گفت و خاموش شد . گفت و گوي من و آفتابگردان نا تمام ماند .
زيرا كه او در آفتاب غرق شده بود .
جلو رفتم بوييدمش ، بوي خورشيد مي داد . تب داشت و عاشق بود . خداحافظي كردم
، داشتم مي رفتم كه نسيمي رد شد و گفت : « نام آفتابگردان همه را به ياد
آفتاب مي اندازد ، نام انسان آيا كسي را به ياد خدا خواهد انداخت ؟ »
آن وقت بود كه شرمنده از خدا رو به آفتاب گريستم . . . .
نوشته شده توسط زهره در جمعه شانزدهم شهریور 1386 ساعت 12:3 موضوع | لینک ثابت
دو نفر بودند و هر دو در پي حقيقت . اما براي يافتن حقيقت يكي شتاب را برگزيد و ديگري شكيبايي را .
اولي گفت : « آدميزاد در شتاب آفريده شده ، پس بايد در جست و جوي حقيقت دويد . » آن گاه دويد و فرياد برآورد : « من شكارچي ام ، حقيقت شكار من است . »
او راست مي گفت :« زيرا حقيقت ، غزال تيز پايي بود كه از چشم ها مي گريخت . »
اما هر گاه كه او از شكار حقيقت باز مي گشت ، دست هايش به خون آغشته بود . شتاب او تير بود . هميشه او پيش از آن كه چشم در چشم غزال حقيقت بدوزد ، او را كشته بود .
خانه ي باورش مزين به سر غزالان مرده بود . اما حقيقت ، غزالي است كه نفس مي كشد .
اين چيزي بود كه او نمي دانست .
ديگري نيز در پي صيد حقيقت بود . اما تير و كمان شتاب را به كناري گذاشت و گفت : « خداوند آدميان را به شكيبايي فرا خوانده است . پس من دانه اي مي كارم تا صبوري بياموزم . »
و دانه اي كاشت ، سال ها آبش داد و نورش داد و عشقش داد . زمان گذشت و هر دانه ، دانه اي آفريد . زمان گذشت و هزار دانه ، هزاران دانه آفريد . زمان گذشت و شكيبايي سبزه زار شد . و غزالان حقيقت خود به سبزه زار او آمدند . بي بند و بي تير و بي كمان .
و آن روز ، آن مرد ، مردي كه عمري به شتاب و شكار زيسته بود ، معني دانه و كاشتن و صبوري را فهميد . پس با دست هاي خوني اش دانه اي در خاك كاشت .
نوشته شده توسط زهره در چهارشنبه هفتم شهریور 1386 ساعت 12:56 موضوع | لینک ثابت
سلام
از تمام شما خوبان ممنونم اما راستش با نارنجي خاطراتي دارم كه قابل فراموشي نيست برام واسه همين از همتون معذزت خواهي مي كنم و بر مي گرديم به همون نارنجي خودمون . مهم قالب نيست اخه قالب نارنجي خوب پيدا نكردم
مهم دلامونه كه نارنجي باشه![]()
تازه قلب هاي وبلاگم نارنجي هستش ![]()
![]()
خوشحالم كه دوباره برگشتم احساس مي كنم دوباره متولد شدم و براي اين تولد از همه ممنونم![]()
نوشته شده توسط زهره در چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386 ساعت 20:24 موضوع | لینک ثابت
سلام
راستش می خوام از همه کسایی که به وبلاگم سر می زنن یه نظر خواهی کنم . لطفا کمکم کنید ؟!
اولش که وبلاگم متولد شد اسمشو گذاشتم نارنجی اخه من رنگ نارنجی رو خیلی دوست دارم و مسائل دیگه ای که فکر کردم این اسم بهش می اد .
اما بعدش اسمشو تغییر دادم و گذاشتم زیر درخت انار . حالا شما دوست خوب من . به نظرت کدوم اسم بهتره ؟؟؟
نارنجی یا زیر درخت انار ؟؟؟؟؟؟
نوشته شده توسط زهره در سه شنبه دوازدهم تیر 1386 ساعت 12:57 موضوع | لینک ثابت
خداگفت : زمین سردش است . چه کسی می تواند زمین را گرم کند ؟
لیلی گفت : من .
خدا شعله ای به او داد . لیلی شعله را توی سینه اش گذاشت . سینه اش آتش گرفت . خدا لبخند زد . لیلی هم .
خدا گفت : شعله را خرج کن . زمینم را به آتش بکش .
لیلی خودش را به آتش کشید . خدا سوختنش را تماشا کرد .
لیلی گر گرفت . خدا حظ کرد . لیلی می ترسید . می ترسید آتش اشتمام شود .
لیلی چیزی از خدا خواست . خدااجابت کرد .
مجنون سر رسید . مجنون هیزم اتش لیلی شد . آتش زبانه کشید . آتش ماند . زمین خدا گرم شد .
خدا گفت : اگر لیلی نبود ، زمین من همیشه سردش بود .
نوشته شده توسط زهره در شنبه پنجم خرداد 1386 ساعت 11:38 موضوع | لینک ثابت
نوشته شده توسط زهره در چهارشنبه هشتم فروردین 1386 ساعت 17:14 موضوع | لینک ثابت
تنهايی آشناست. تنهايی لهجه ندارد. هميشه با توست. آنگاه که احاطهات میکند چون برگی میشوی که درون آب غرق
میشود. مانند کفشی میشوی در ابتدای باتلاقی پنهان و گنگ.
تنهايی تنها يک واژه نيست. آونگ زمان است. تنهايی مفهومی کاملاً هرجايیست. تنهايی هرجايیست. بازوهای ستبر مرگ
است. ترس است.

نوشته شده توسط زهره در یکشنبه پنجم فروردین 1386 ساعت 12:3 موضوع | لینک ثابت

کلاغ سیاه هیچکس را دوست نداشت .
پروانه ی زیبایی عاشق او شد و نظر اورا به خود جلب کرد .
پروانه رفت و کلاغ تا ابد عاشق ماند
و دیگر پروانه ای را نخورد .

نوشته شده توسط زهره در یکشنبه پنجم فروردین 1386 ساعت 12:0 موضوع | لینک ثابت
زرد است که لبريز حقايق شده است تلخ است که با درد موافق شده است شاعر نشدي وگرنه مي فهميدي پاييز بهاري است که عاشق شده است .

نوشته شده توسط زهره در یکشنبه پنجم فروردین 1386 ساعت 11:53 موضوع | لینک ثابت
اگر دورم ز ديدارت دليل بي وفايي نيست، وفا آنست که نامت
را هميشه روي لب دارم .

نوشته شده توسط زهره در یکشنبه پنجم فروردین 1386 ساعت 11:45 موضوع | لینک ثابت
عشق را وارد کلام کنيم تا به هر عابري سلام کنيم و به هر چهره اي تبسم
داشت ما به آن چهره احترام کنيم زندگي در سلام و پاسخ اوست عمر را
صرف اين پيام کنيم عابري شايد عاشقي باشد پس به هر عابري سلام
کنيم.
نوشته شده توسط زهره در یکشنبه پنجم فروردین 1386 ساعت 11:36 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

سلام من زهره هستم گرافیک خوندم تمام سعی ام رو می کنم تا وبلاگ خوبی طراحی کنم . خوشحال می شم از وبلاگم دیدن کنید و در این راه بهم کمک کنید . مطمئنا نظرات شما می تونه کمک زیادی بهم بکنه .
ممنونم
فهرست اصلی
آرشیو موضوعی
دوستان
دوستت دارم یه عالمه اندازه یه قابلمه
خسته ترین عاشق دنیا
زنگ باران
ورود با کفشهای سیاه ممنوع !
پارسای مامان
تیام
جایی شبیه قلب من
ستاره چشمك زن
ترنج
خاطرات من
دخترانه
مرد تنهاي شب
درختان ايستاده ميميرند
عكس و پوستر
خزان بهار زندگيم
تا چه حد خود را مي شناسيد ؟
پشت ابرها
گروه های آموزش عمومی ناحیه 3 کرج
نفس تو رو مي خوام
يه رهگذر
HOTWEBS
گل گمشده نرگس
نغمه شورانگيز
دشمن عزيز
دستنوشته هاي من
كاهگل
مملي و دوستان
نوشته های پیشین
تیر 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
آبان 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
فروردین 1386
طراح قالب
POWERED BY